تبليغاتX
بهشت شاعرانه ها
....
دلم شکفته تر از باغ و آسمان با تو
رسیده است دلم تا به بیکران با تو

همیشه دلهره ی عاشقانه ای با من
هماره خاطره ی سبز آسمان با تو

 شکوفه های تغزل به یمن چشمانت
شکفته بر لب من همزبان با تو

به بزم سبز نگاهت غریبه نیست دلم 
غزال خوانی این زرد بیکران با تو

مجال میدهد اکنون دوباره شعر لبت
و آسمان و زمین شد ترانه خوان با تو

این کارهم از کارهای قدیمیه دیروز مرتضی حاتمی رو دیدم گفتش برای کارای قدیمیت تاریخشو ذکر کن خوبه اگه داشته باشم کارای بعدی رو با تارخ میزنم
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:47  توسط سید جبار عزیزی | 
نادر ابراهیمی را از دوران نوجوانی خودم میشناختم  یه مطلب در موردش نوشتم سر فرصت برا دوستان تایپ میکنم یا در هفته نامه صدای آزادی میدم برا چاپ ، روحش شاد  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:33  توسط سید جبار عزیزی | 
همسفر با کوله بار زخم خویش
راهی ام من تا دیار زخم خویش

آشــــنا با حـــــرف پاییزم ولی
سرخ سرخم در بهار زخم خویش

سهم من از زندگی این مصرعست :
عاشقی با اعــــتبار زخم خویش

آسمان آیــــــینه دار وسعتش
قلب من آیینه دار زخم خویش

تکیه گاهش آسمان بود و غروب
شاعر در انتظار زخم خویش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:31  توسط سید جبار عزیزی | 
از پریروز که با آقا جهانگیر برادر بزرگتر احمد عزیزی صحبت کردم وگفت که احمد حالش رو به بهبودیه خیلی خوش به حالم شده خیلیا نگرانش بودن ُ هر بار که بیمارستان میرفتم نمیتوانستم جلو برم و از نزدیک ببینمش آخه احمد برام اسطوره روزهای جوانیه چه روزها وشبهایی کنارش بودم با محسن ُ حجت ُ جعفر و... که برایمان شعر میخواند و منی که هیچگاه نمیتوانستم مقابلش شعر بخوانم ِ پدراحمد میرزا مهدیخان هم از بزرگان بود و احمد را بسیار دوست داشت وهی فکر میکنم که بعد از فوت ایشان احمد یه جورایی اون احمد قبلی نبود برای سلامتیش دعا کنیم ِ یاس بوی مهربانی میدهد بوی دوران جوانی میدهد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:51  توسط سید جبار عزیزی | 
ای باشکوه مثل بلندای آسمان
ای رفته تا به اوج غزل تا به بیکران

در من هجوم ثانیه ها تلخ می وزد
در لحظه های رفته ی بی نام و بی نشان

دیگر نمانده فرصت شعری برای من
در انعکاس آینه ، مانا ! غزل بخوان

از واژه های چشم تو شعری سروده ام
یعنی قشنگ می شود این شعر بی گمان


شاعر به حرف اول خود بازگشته است :

ای باشکوه مثل بلندای آسمان
ای رفته تا به اوج غزل تا به بیکران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:31  توسط سید جبار عزیزی | 
این چه رازیست میان من و این تنهایی
می کشاند دل من را به شب و شیدایی

می رســــــم باز به راز سحر چشمانت
گر به روی غزلـــــــم پنجره ای بگشایی

نام تو خوبترین  قافیه در شعر منست
چشم تو مطلع صدها غــــــزل نیمایی

قصه ی عشق تو آرامش دریاها شد
رمزی از روشنی شاخه گل بودایی

حیف اینها همه شعرست ولی باز خوشم
با تو طی کردن این شاعری و رسوایی

تا به کی دربدر نام عـــــزیزت باشـــم
وقتی از سمت غزل های خودم می آیی
یا
وقــتی از غربت تـــنهایی من مــی آیی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:15  توسط سید جبار عزیزی | 
Go to fullsize image
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:39  توسط سید جبار عزیزی | 
Go to fullsize image

Go to fullsize image

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:26  توسط سید جبار عزیزی | 
چشمم ستاره ایست :
                             خونین

قلبم سیاره ایست :
                         زمین


پشت پنجره
 
گیسوان زنی
                باد
                    را
                      نوازش
                              می کند

و ما از سر اتفاق عاشق می شویم .


با لبخنده ی دریا

ساحل ، آغوش می گشاید

اما - من

سال ها پیش غرق شده بودم



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:53  توسط سید جبار عزیزی | 
تو شاعری

ترنم پرنده ای
 
بر لبان توست

نفس هایت

عطر سپیده و ماه . . .

اینک خیال ترا « می » خوشم

شانه هایت را می خواهم

تا شرق عاطفه



من شاعرم

آکنده از سپیده و ماه و پرنده            تو

3/8/80
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 13:54  توسط سید جبار عزیزی | 
تو تکیه داده ای به آسمان و آفتاب

و ابر- ابر گریه می کنند روز های من .

 زمین ترانه هام را

 نگاه داشت تا بهار

و من هزار سال

در انتظار رویش بهار

در این کویر زیستم

و     تو

تویی که تکیه داده ای به آسمان و آفتاب

مگو که شعر های زخمی مرا شنیده ای


. . . و سالها گذشت و من بدون تو

برای عمق خیس لحظه ها گریستم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:23  توسط سید جبار عزیزی | 

 

در برهوت این تن خاموش

چراغ های خاطره

خاموش می شوند

در من راه میرود

خیابانی تاریک


رنگ های پریده ی من

از حوصله تاریخ

آب می خورند

تکه های روزنامه نام شاعری را میجوند

و چراغی که خاموش می شود

لطفاً مزاحم نشوید

شاعر برای سرودن ردیف نیست


                     

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 14:38  توسط سید جبار عزیزی | 
تو این چندسال اخیر مرگ کسان بسیاری را تجربه کرده ام تا این اواخر که بیماری احمد عزیزی پیش آمد و مرگ یوسف اسکندری مزید علت شد و از دیشب تا الان مرگ  مثل بختک روی سینه ام نشسته است احمد به همه ی توانایی در شعر چه فارسی چه کردی الان قریب سه ماه است در کماست برای سلامتیش دعا کنیم 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:58  توسط سید جبار عزیزی | 
نفس در سینه ام حبس است و نایی در گلویم نیست
بجز طـــــرح سراب و اشک چیزی روبرویم نیست

جنون می بارد از چشمم ، ترک خورده ست لبهایم
و بختم بین که حتی قطره آبی در سبویم نیست

شبیه طرح یک بن بست تنهام و میدانم
که حتی عابر پاییـــــز هم در جستجویم نیست

اگر چه خوب می دانم که رویایی ترین خوابی
( ترا من چشم در راهم ) به جز این آرزویم نیست

نه آغازی ، نه پایانی ، نگاهی قلب سرشار از
گناهی هم برای این دل بی آبرویم نیست

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:14  توسط سید جبار عزیزی | 
سرشار از هول  و هراس و زخم

پر از پرنده و پرواز

در ذهن تپیده ی آسمان

                            مردی ایستاده است .


عمـــو !

سرزمین قلب ترا. . .

از هجوم دوباره گرازها می ترسم

این شعر رو تقدیم کردم به جهانشاه فرمانی که برمیگرده به روزهایی که فوتبال میکردم
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 8:57  توسط سید جبار عزیزی | 
من به هم صحبتی آینه عادت دارم
به تو و پنجره و شعر ارادت دارم

ای نگاهت ز بهاران و پرنده لبریز
به تو و پاکی چشمان تو رغبت دارم

بال و پر بسته شدم در قفس ای آبی محض
آسمان را زتو امید عنایت دارم

چون دلم پر شده اززمزمه ی خاموشی
با تو با شیوه ی چشمان تو صحبت دارم
 
از همان روز که با شعر شدم یار و رفیق
سینه در سینه در این زخم اقامت دارم



+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:13  توسط سید جبار عزیزی | 
                                                   رویازدگان (خیالبافها)

به کارگردانی برناردوبرتولوچی را دیشب برای جندمین بار دیدم جوانی آمریکایی شیفته ی سینما طی اقامتش در

 فرانسه با خواهر وبرادری دوقلو پاریسی آشنا شد که آنها هم شیفته سینما بودند طی حضور این جوان کنار آنها

 دست به تجربه هایی نو زدند که آمیخته با خاطرات سینمایی شان است . ببینید و دوست دارم مثل من لذت ببرید
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:39  توسط سید جبار عزیزی | 
بهار امسال رنگ بهار نداره هیچی روی پاییز را هم سفید کرده


پاییز

از پشت پنجره اتاقم

گیسوان پریشان درختی را می بویم.

پاییز          خسته

از راه آمده است

کوچه ها

سنفونی مرگ را زمزمه می کنند

و کلاغ ها

         - لکه های سیاه باغ -

چیزی شبیه پرواز را


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 8:26  توسط سید جبار عزیزی | 
سلام آرش اینجاست داشتیم درمورد وبلاگ حرف میزدیم که اونم مشتاق شد داشته باشه 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 13:38  توسط سید جبار عزیزی | 
چشمان تو

تپه های مه آلودیست

که عشق را

در اعماق نگاهت پنهان می کند . . .

چشم من ، اما

پریده رنگتر از هیچ است .
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط سید جبار عزیزی | 
بگو به باغ نماند در انتظار بهار
که لخت و خشک درختی ست یادگار بهار

سکوت بود و غروبی و آسمان می سوخت
و حس سبز غریبی در انتظار بهار

درخت خشک و زمین خشک وآسمانی خشک
مکن درنگ تو ای ابر سوگوار بهار

دراین غبار و بیابان ، دراین سراب و سکوت
ز راه می رسد اینبار هم سوار بهار ؟

دوباره دامنه دارد غروب پشت غروب
و شعر می بردم با تو
                          تا
                             کنــــــــــار بهار
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:31  توسط سید جبار عزیزی | 
این روزا حالم خوش نیست ، ولی خودم میدانم چه مرگمه

روح هزار پنجره در چشمهای توست
تحریر عاشقانه گل در صدای توست

باران شبیه روح شما شاعرانگیست
گل های پشت پنجره محض رضای توست

تندیس عاشقانه ی اردیبهشتها 
یک لحظه ی  تغزلی از ماجرای توست

این شعر ها که دوروبرم پرسه میزنند
از سبزه زار خلسه روح رهای توست

دیگر چه حاجت است به الهام از کسی
وقتی نبود و بود من از چشمهای توست
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 7:54  توسط سید جبار عزیزی | 
آن سوی آنجا
اندوهی مرا به اردیبهشت می خواند .
- لبهایی به ظرافت باران
چشمانی به حرکات آینه -
باید رد نسیم را بگیرم .
تنها تو
مرا به شعر وا می داری


تو نیستی
و فقط اندوهی که مرا میخواند
مانده بود .

اگر اشتبه نکنم سال 78 در مجله جوانان امروز چاپ شد
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 13:19  توسط سید جبار عزیزی | 
هجرانی  5

نه پرنده

نه درخت

فقط حضور شما

بر ایوان بلند تماشا می چکد



ابری شیهه کشان

با یال های خاکستری

بر تلاقی گلدان و پنجره . . .

حالا ، شما رفته اید

باران و باد نیست

اندوه ، اندوه

و دیگر هیچ فرقی نمی کند .

گودرز باعث شد دوباره بهانه بگیرم
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:59  توسط سید جبار عزیزی | 
سلام فعلاً  از کارهای قدیمی شروع کردم چندسال پیش یکی - دوبار تصمیم به چاپ کارام گرفتم ولی هر بار به دلیلی ممکن نمی شد بگذریم اینم یه کار دیگه فکر کنم مال سال 73

اگر تو بازایی

اگر تو بازایی هماره آغازست
برای دیدارت درچه ای بازست

همیشه نوری را به روی لب داری
و حرف هایت با طلوع دمسازست

به یمن چشمانت ؛ به شکل رویاها
نگاه من هردم در اوج پروازست

تمام روحم را شبیه باران کن
تویی که چشمانت حدیث  و اعجازست

دوباره شعری از سکوت می خوانم
به لحن لبخندت ، که خوب و پررازست

تو رفتی و دیگر نگاه دریا با
غروب خورشید و صدای آوازست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:12  توسط سید جبار عزیزی | 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:56  توسط سید جبار عزیزی | 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:50  توسط سید جبار عزیزی | 
همسهر با کوله بار زخم خویش
راهی ام من تا دیار زخم خویش

آشنا با حرف پاییزم ولی
سرخ سرخم در بهار زخم خویش

سهم من از زندگی این مصرع است :
عاشقی با اعتبار زخم خویش

آسمان آیینه دار وسعتش
قلب من آیینه دار زخم خویش

تکیه گاهش آسمان بود و غروب
شاعر در انتظار زخم خویش

بیشتر این غزلها بازسازی شده اند ولی باز همان نوشتار قبلی را دوست دارم و همانها را با ایرادات آن روزها برای شما هم نوشته ام شاید روزی نظرم برگشت ...

به آن امید  که تو خواننده ی شعرهایم باشی . دیگه نمیگم طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:40  توسط سید جبار عزیزی | 
ای با شکوه مثل بلندای آسمان
ای رفته تا به اوج غزل تا به بیکران

در من هجوم ثانیه ها تلخ می وزد
در لحظه های رفته ی بی نام بی نشان

دیگر نمنده فرصت شعری برای من
در انعکاس آینه ؛مانا ! غزل بخوان

از واژه های چشم تو شعری سروده ام
یعنی قشنگ میشود این شعر بی گمان

شاعر به حرف اول خود بازگشته است :
ای باشکوه مثل بلندای آسمان
ای رفته تا به اوج غزل تا به بیکران
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:54  توسط سید جبار عزیزی | 
این چه رازیست میان من و این تنهایی
می کشاند دل من را به شب و شیدایی

می رسم باز به راز سحر چشمانت
گر به روی غزلم پنجره ای بگشایی

نام تو خوبترین قافیه در شعر من است
چشم تو مطلع صدها غزل نیمایی

قصه ی عشق تو آرامش دریاها شد
رمزی از روشنی شاخه گل بودایی

حیف این ها همه شعر است ولی باز خوشم
با توطی کردن این شاعری و رسوایی

تا به کی دربدر نام عزیزت باشم
وقتی از سمت غزلهای خودم میآیی

این هم یه غزل قدیمی از سالهای جوانی و بی بهشت
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 10:36  توسط سید جبار عزیزی | 
چشمت
 حضور قشنگی ست عشق را
در بیکران دور

اینک هزاره ی لبخند
در ملتقای بوسه و پرواز
 مانا !
مارا هنوز
خلسه ی آن شعر دلخوشیست
تکرار آبی
دریا و آسمان
در چشم تو سبز میشود.  بهار 79

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:53  توسط سید جبار عزیزی | 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:48  توسط سید جبار عزیزی | 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:47  توسط سید جبار عزیزی | 

اینک
خراب و خسته و خاموش
در انتهای یک شب زخمی
خاموش مانده ام
تقویم روزهای جوانی
تنها به فصل زرد خزان
برگ میخورد
باران هوای حوصله ام را زخم میزند
پاییز بکر و دست نخورده این روزهای تلخ
بر تاقچه نشسته و
لبخند میزند
بــــدرود روزهــــای خیالـــی

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 7:38  توسط سید جبار عزیزی | 
با سلام ضمن تشکر از مهربانی های آقای آهنگرنژاد و با توجه به توانایی فضای این دنیای مجازی برآن شدم که من نیز به این جمع بپیوندم منتظرم باشید
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:2  توسط سید جبار عزیزی | 

 

 

 

 

سید جان!

 مبارکت باد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:28  توسط سید جبار عزیزی |